چت با خدا
پنج شنبه 5 7 1386 11:13
چت با خدا

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم





گفتی: ... فَإِنِّي قَرِيبٌ...

.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.



گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم

گفتی: وَاذْكُر رَّبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ

.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.



گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ...


.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.





گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی



گفتی: وَاسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ...
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.





گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟






گفتی: أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ ...
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.



گفتم: دیگه روی توبه ندارم

گفتی: ... اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (2) غَافِرِ الذَّنبِ وَقَابِلِ التَّوْبِِ ...

.:: (ولی) خدا عزیزِ و داناست، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.





گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟






[b]گفتی: إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا…

.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.



گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟



گفتی: وَ مَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ...
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.



گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم




گفتی: إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ...
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.



ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك





گفتی: أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ ...

.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟
(زمر/۳۶) ::.





گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟





گفتی:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا (41) وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا (42) هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.



با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ...

برچسب ها :
شـيــعــيــان شــاد و فـرحـنـاك ز مـولـود حسن
اين چه شور است عزيزان كه بهر انجمن است

شـاد و خـرم دل يـــاران و بـه دور از مــحــن اسـت

هــر طـرف مـي‌گـذرم بـانـگ طـرب مـي‌شــنـــوم

زانـكـه مـيـلاد حـسـن نـور دل بـوالـحـسـن اسـت

دخـتــر خـتــم رســولان پـــســـري آورده اســـت

كـه جـمـالـش حـسـن و نـام نـكـويش حسن است

ســروي آزاد عــيـــان گـشـتـه كــه از خـرميـش

جـلـوه بـاغ بـهـشـت است و صفاي چمن است

شـهــر يـثـرب شـده فـرخـنـده ز مـيــلاد حــســن

وز تـجـلـي رخ او بـر مـه و خور طعنه زن است

تـهـنــيـت گــوي مــلائــك بـه زمــيــن آمـــده‌انـد

كه فضا خوش نفس از مشگ و عبير ختن است

شـيــعــيــان شــاد و فـرحـنـاك ز مـولـود حسن

شادمان خاطـر سرگشته هر مرد و زن است

صـبــر ايــوب فــرامـوش شــد از خــاطــره‌هــا

ديـده خـلـق جـهـان خـيره به صبر حسن است

پـســر فــاطــمـه از مــهــر بــه يــاران نـظــري

ديـده‌هـا سـوي تـو اي دلـبـر شيرين سخن است

تـو «حـياتي» چه غـم از وحشت محشـر داري

كـه حـسـن روز جـزا دافـــع رنـج و مِـحـن اسـت

برچسب ها :
بارش محبت
پنج شنبه 5 7 1386 1:47
بارش محبت



سرشك ديده‏ها مي‏بارد امشب محبت از شما مي‏بارد امشب

ولايت، مغفرت، بركت، عنايت ز عرش كبريا مي‏بارد امشب

شب وصل مناجاتي دلان شد اجابت با دعا مي‏بارد امشب

كرامت مي‏نوازد سائلان را سپهر هل اتي
مي‏بارد امشب

به شوق مجتبي در خلوت خود ببين چشم خدا مي‏بارد امشب

گشا چشم و صفاي ياسمن بين خدا را مست ذكر يا حسن بين

خوش آن ‏عشقي كز اسرار وجود است جهان بي عشق تاريك و كبود است

تولّي و تبرّي اصل دين است ملازم بودنش سّر صعود است

ولايت جلوه در ماه خدا كرد به لب‌هاي محبان اين سرود است

قسم بر ذات شهراللّه اعظم حسن سر منشاء احسان و جود است

قسم بر صبر و مظلومي و غربت حسن نشناس، بدتر از يهود است

حسن مصباح راه متقين است كه مي‏گويد مذّل المؤمنين است؟

جهان او را به غربت مي‏شناسد فلك او را به رأفت مي‏شناسد

هواي نفس در صلحش نبوده خدا او را به عصمت مي‏شناسد

سگي كه لقمه از دستش گرفته وجودش را به رحمت مي‏شناسد

علي كه اشجع كرّار باشد گلش را بر شجاعت مي‏شناسد

فضاي كوچه سرد مدينه به حق او را به غيرت مي‏شناسد

ملائك صبر او را دوست دارند طواف قبر او را دوست دارند

دل اين ايزد نما را مي‏پرستد گل اين عطر وفا را مي‏پرستد

به خالش روزها در سجده هستند شب، اين ماه ولا را مي‏پرستد

به دشنامي كه شامي عبد او شد دعا نه ناسزا را مي‏پرستد

اگر باشد عذاب حق به دستش دلم جُرم و خطا را مي‏پرستد

كه مي‏گويد كه او وجه خدا نيست؟ پرستيدن سزاي مجتبي نيست؟

من عبدم آن نگار بي بدل را برم آن نام احلي من عسل را

به ياد آورده‏ام روزي كه بشكست به دستان الهي‏اش هُبَل را

به برق خنجر حيدر نشانش ادب آموخت آشوب جمل را

الهي دلبر دور از وطن، كو؟ شب جشن حسن، ابن الحسن كو؟

برچسب ها :
«اَلسَّلامُعَلَيکَ يَاحَسَنَبنَعَليٍّاَيُّهَاالمُجتَبي(ع)»



نیمه ماه مبارک رمضان، ولادت باسعادت دومین پیشوای شیعیان، سبط اکبر پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم)، کریم آل فاطمه(علیها السلام)، غریب مدینه، حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام) را به پیشگاه مقدس و منور گل سرسبد عالم هستی، حضرت حجت بن الحسن العسکری(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تمامی شیعیان و محبان آنحضرت تبریک و تهنیت عرض می نمائیم.

*************************

در نزدیکی
شهادت پیغمبر
اکرم(صلی الله علیه وآله
وسلم)، حضرت فاطمه زهراء
(سلام الله علیها) دختر رسولخدا(صلی
الله علیه وآله وسلم)، امام حسن(علیه السلام)
و امام حسین(علیه السلام) را به خدمت پدر آورده
و عرض کرد یا رسول الله! اینان دو فرزند دلبند شما
هستند، چیزی به ارث به این دو مرحمت فرما. پیغمبر اکرم
(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: هیبت و حلم خود را به امام حـسـن
(علیه السلام)وجرئت وشجاعت خودرا به امام حسین(علیه السلام)واگذارنمودم.(
1)




(1) الخصال، ج1، باب الثنتین، ص87، ح122.


*************************


در جلد هفدم بحارالأنوار، باب«مواعظ حسن بن علی(علیهماالسلام) و اندرزهای او» در کتاب العدد است که آنحضرت فرمودند:


خدای با عزت و جلالت نگشود باب دعا و مسئلت را بر کسی(یعنی توفیق دعا به کسی مرحمت نفرمود)، که منع فرماید و ببندد بر او درب اجابت را


و خدای متعال باز نفرمود به روی کسی باب عمل را(یعنی توفیق عبادت و طاعت و کارهای نیک را لطف ننموده)، پس بسته باشد به روی او باب قبول را


و خدای تبارک و تعالی باز نفرمود برای بنده ای باب شکر و سپاسگزاری را، که ببندد بر او باب زیاد شدن نعمتها را. (2)




(2) طرائف الحکم، ج1، ص190، ح388.


*************************


امام حسن مجتبی(علیه السلام) هنگام صلح با معاویه فرمودند: به خدا ما از اهل شام برنگشتیم با سلامت دلها، و صبر در برابر دشمن. پس سلامت ما به دشمنی مبدل شده بود و صبر به بیتابی. شما مردم کوفه، جنگ صفین را که آغاز کردید، در حالیکه دین خود را بر دنیای خود مقدم میدانستید، و اکنون دنیایتان را بر دینتان مقدم میدارید. (3)




** گر صـلح حسـن(ع) نبود، اسلام نبود **
** قـرآن مـبـیـن، حـاکـم احـکـام نـبـود **


** افسوس که درک این حقیقت آنروز **
** در حـد شـعـور و خـلـق افـهـام نبود **




(3) تحف العقول، ص237، ح10.


*************************


«حلم امام حسن مجتبی(علیه السلام)»




روایت کرده اند که روزی سوار بود مردی از اهل شام بر سر راه امام حسن مجتبی(علیه السلام) آمد و دشنام و ناسزای بسیار به آنحضرت گفت. امام حسن مجتبی(علیه السلام) جواب او نگفت تا از سخن خودفارغ شد.پس حضرت روی مبارک خود را به سوی او گردانید، بر او سلام کرد و به رویش خندید و فرمودند: ای مرد! گمان میکنم که تو مرد غریبی گویا برتو مشتبه شده باشد امری چند؛



ــ اگر از ما سؤال کنی، عطا میکنیم
ــ اگر از ما طلب هدایت و ارشاد کنی، تو را ارشاد میکنیم
ــ اگر گرسنه ای، تو را سیر میکنیم
ــ اگر عریانی، تو را کسوه میپوشانیم
ــ اگر محتاجی، بی نیازت میگردانیم
ــ اگر رانده شده ای، پناه میدهیم
ــ اگر حاجتی داری، برمی آوریم
ــ اگر بار خود را بیاوری، خانه ما فرود آوری و میهمان ما باشی تا وقت رفتن، برای تو بهتر خواهد بود، زیرا که ما خانه گشاده داریم



آنچه خواهی نزد ما میسر است؛ چون آن مرد سخنان امام حسن مجتبی(علیه السلام) را شنید، گریست و گفت گواهی میدهم که توئی خلیفه خدا در زمین. خدا بهتر میداند که خلافت و رسالت را در کجا قرار دهد. پیش از این تو و پدر تو را از همه کس دشمن تر میداشتم، اکنون محبوب ترین خلقی نزد من.



پس بار خود را به خانه امام حسن مجتبی(علیه السلام) فرود آورد تا در مدینه بود، میهمان آنحضرت بود و از محبان و معتقدان اهلبیت(علیهم السلام) گردید. (4)





(4) جلاءالعیون، ص240.


*************************


«ياکريماهلبيت(ع)»



** امشب شب مـیـلاد حـسـن(ع) گوهر یکتاست **
** روشـن ز جمال گـل او دیـدۀ زهــرا(س) سـت **


** یــکــتـا گـــل بــاغ نــبــوی، جــلـوه گـر آمـد **
** بـنـگـر چـمـن حـسـن پـر از لالـه حـمراست **


** گـیـسـوی کـمـنـدش هـمـه بـر گـردن جـانهـا **
** ابـروی کـمـانـش، بـه خـدا رهـزن دلـهاست **


** زیـبـا پـســر شـیــرخــدا، ســبـط پـیـمـبـر(ص) **
** ماهی که برون وصف رخش،از قلم ماست
**





منبع اشعار : کتاب زمزمه های دلجو، ص۵۷.




**اللّهم عجّل لوليک الفرج**

برچسب ها :
بالاتر از عشق
پنج شنبه 5 7 1386 1:44
بالاتر از عشق
وقتى پاى عشق به ميان مى آيد، وقتى بنا بر اين گذاشته مى شود كه خوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پيمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پايه گذارى مى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنايى و وفادارى از ياد نمى رود و براى هميشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت است كه سربالايى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آيد.
آمنه شیخ زنى است روستايى كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زيبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گويد: من و موسى هرچند فاميل بوديم ولى زياد همديگر را نمى ديديم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سايه اين سخت گيرى ها خودش را با شرايط وفق مى داد و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد به همين خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر ديده مى شد. يادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد.
- يادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خيلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤوليت زندگى بربيايد من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در ميان همه زبانزد بود. با اينكه سختى زياد كشيده بود ولى در سايه اين سختى ها خوب پرورش پيدا كرده بود.



برق در چشمان آمنه مى درخشد يك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهيم. من و موسى ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسى در يك خشكشويى كار مى كرد.موسى خيلى با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانه مى آمد مرا با خودش بيرون مى برد به خاطر اينكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد به من توجه زيادى مى كرد. مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهيه كن برايم هديه مى خريد، تمام تلاش موسى اين بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى كردم مادرم در كنارم است و هيچ مشكلى ندارم.
خوشبختى من با تولد فرزند دوم ما بيشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در يك شركت سرايدار شد اين باعث شد كه من و او وقت بيشترى در كنار هم داشته باشيم. همان موقع با پس اندازى كه كرده بوديم خانه نيمه سازى خريد كه تنها زيرزمين آن ساخته شده بود، هرچند اين زمين در جاى دورافتاده اى در اطراف كرج بود ولى ما راضى بوديم.
زن به دو سال قبل برمى گردد به ياد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بيرون رفته بودند ولى...
شهريور سال ۸۲ و روز نيمه شعبان بود. براى عروسى يكى از بستگان بايد به قزوين مى رفتيم. با موسى و بچه ها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مى شد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه مينى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسى براى اينكه اتفاقى براى ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روى زمين پرت شديم و او محكم به گاردريل برخورد كرد. با اينكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روى زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانويش خون فوران مى كرد. با چادرم زانويش را بستم. سرش را بلند كردم، نمى دانيد چه حالى شدم. نيمى از صورت موسى نابود شده بود. موسى ديگر بينى نداشت. يعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى. نمى توانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است. پليس آمد و گفت بايد صبر كنى تا آمبولانس بيايد. گريه مى كردم. چادر عروسى را روى زمين پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتيم به مأمور پليس گفتم: نگذار بچه هايم يتيم شوند. موسى را در ماشين پليس گذاشتيم و به طرف بيمارستان شهيد رجايى قزوين راه افتاديم. پزشكان او را در آن حال كه ديدند گفتند زنده نمى ماند ولى با اين حال او را به اتاق عمل بردند راهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زير حنجره او را شكافتند و چشمش را تخليه كردند. موسى ديگر صورت نداشت. به من گفتند بايد پاى او را هم قطع كنيم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم.



(تنفس از راه گلو)

خدايا من به عشق اين مرد از روستا به تهران آمدم در اين شهر غريب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدايا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودش ايستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدايا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هايش را جبران كنم.
موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را ديد گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند ديگر صورت ندارد. او را مى خواهى چكار؟
روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالى كه حتى زخم هاى صورت را نشسته بودند تا سنگريزه ها از آن بيرون برود. موسى را به تهران آورديم هيچ بيمارستانى او را پذيرش نمى كرد، مى گفتند فايده ندارد، مى گفتند بايد ۳۰ ميليون تومان به حساب بيمارستان بريزى.
بالاخره با وساطت يك پزشك موسى در بيمارستانى بسترى شد. يك متخصص بعد از معاينه موسى گفت بايد فوراً يك جراحى روى سر شوهرت بشود. شوهرم را جراحى كردند.
تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برايش خواندم. از عشق و تنهايى ام برايش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اينكه بلايى سر من و بچه ها نيايد خودش را فداكرده است. در يك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدايش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تكان داد. اشك هايم مى ريخت و من به خاطر اينكه خدا نور اميد را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم. به سختى به چند داروخانه مى رفتم و براى شوهرم دارو مى خريدم. موسى نمى توانست صحبت كند چون در فك بالا و بينى اش به شدت آسيب وارد شده بود. من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زديم. همان موقع در پاى او پلاتين گذاشتند. روز و شب از كنار موسى تكان نمى خوردم. پايين تخت موسى پتويى را كه پرستاران داده بودند مى انداختم. براى اينكه اگر موسى در نيمه شب درد داشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخى به دست او بسته بودم و سر ديگر نخ را به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم همه پزشكان مى آمدند تا من و موسى را ببينند. يكبار يكى از آنها گفت: ما با اين شغل و درآمد و موقعيت هيچوقت اين قدر مورد توجه نبوده ايم. خوشا به حال شوهرت كه اينقدر دوستش دارى.گفتم: آقاى دكتر شايد شما هيچوقت مثل موسى خوب نبوده ايد. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بينى و نه كام. هوا مستقيم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاى عميق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اينكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشيدم مبادا كه عكس خودش را در شيشه ببيند. يك روز با اصرار گفت: آمنه يك آينه به من بده.
در يك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اينكه آينه بدهم بايد به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى. به موسى گفتم از ديدن چهره ات نبايد ناراحت شوى و اميدت را ازدست بدهى. مهم اين است كه براى من هيچ چيز عوض نشده است.




موسى آينه را گرفت. چند دقيقه شوكه شد و بعد شروع به گريه كرد. روى صورتش دست مى كشيد. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد.
به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه بايد ادامه اش بدهيم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هايم را نديده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هايت را ببينم.
يكى از پزشكان براى بينى او پيوندى زد آنها مى خواستند از اين طريق هوا داخل دهان موسى نرود و بتواند حرف بزند. دعا مى كردم پيوند بگيرد. بالاخره موسى حرف زد و توانست چيزى بخورد. خوشحال بودم كه او ديگر احساس ضعف و گرسنگى نمى كند.
۵ ماه و نيم طول كشيد تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد. بعد از تخفيف زياد هزينه بيمارستان را ۸ ميليون اعلام كردند. به هر سختى بود قرض كرديم و به خانه برگشتيم. موسى ديگر نمى توانست كار كند. بچه ها از موسى فرار مى كردند. قرض بود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زيرزمين مشكل تنفسى داشت و حالت خفگى پيدا مى كرد. ۴۰ كيلو وزنش را از دست داده بود. يك سال و نيم گذشت و موسى ديگر نمى توانست به اين وضعيت ادامه دهد. مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما كمك كند دوباره قرض كردم و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى بايد زندگى مى كرد. روحيه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد. نيمه شب پايش را ورزش مى دهم. گاهى گريه مى كند. سنگ صبورش مى شوم. مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه كند، بو كند و نفس بكشد، مى دانم چه زجرى مى كشد كه ترشحات بينى در مجراى تنفسى و دهانش وارد مى شود، مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هايش هيچكس را ندارد. مى دانم...
زن ساكت مى شود. دو مرواريد بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمين هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است. زن با تمام اين مشكلات از سال قبل براى اينكه مرد زندگى اش باور كند. زندگى براى آمنه دركنار او گرم ولذت بخش است بارديگر باردار شده است. آنها با ماهى ۸۰ هزارتومان كه از بيمه مى گيرند زندگى مى كنند. موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا در خانه برود. او در اتاق تنها مانده است.عكس ها را گرفتم مى خواهم برويم كه موسى مى گويد:
- اين زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى كاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بيرون مى رفتم و براى راحتى اين زن بزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم.
(چهره موسی شیخ قبل و بعد از سانحه تصادف)

 
 
برچسب ها :
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 121817
تعداد نوشته ها : 644
تعداد نظرات : 247
Rss